گرم تو زهر دهی، چون عسل بیاشامم
به شرط آنکه به دست رقیب نسپاری
ساقی بده پیمانه‌ای زان می که بی خویشم کند
بر حُســن شــورانگیـز او عاشــق‌تر از پیشــم کند
آمـدی جانم به قربانت ولی حالا چـرا
بی وفا، حالا که من افتاده‌ام از پا چرا
چو مرد سفر کند پسندیده شود
خاک قدمش سرمه هر دیده شود
اگر از خـویش برون آمـده‌ای چـون مـردان
باش آسوده که دیگر سفری نیست تو را
به شُکر آنکه تو در خانه‌ای و اهلت پیش
نـظـر دریــغ مــدار از مــسـافـر درویـش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هـر کـجـا هـست خـدایـا به سـلامـت دارش
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما
ساقی و مطرب و می جمله مهیّاست ولی
عیش بی یار مهیّا نشود، یار کجاست؟
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
باده نوشی که در او روی و ریائی نبود
بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد
به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باش
که نیستی است سرانجام هر کمال که هست
چه شود گر من و او چند قدح باده خوریم
باده از خون رزانست، نه از خون شماست
غمش در نهانخانهۀ دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
بهار ار باده در ساغر نمی‌کردم، چه می‌کردم؟
به ساغر گر دماغی تر نمی‌کردم، چه می‌کردم؟
آن دل که پریشان شود از ناله بلبل
در دامنش آویز که با وی خبری هست
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
حالت سوخته را سوخته دل داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست