بازی زلف تو امشب به سر شانه ز چیست؟
خانه بر هم زدن این دل دیوانه ز چیست؟
چنین که سجده برم بی‌حفاظ پیش جمالت
به عالمی شده روشن که آفتاب‌پرستم
روی بنما و ز من هستی موهوم بگیر
سیر از زندگی دنیی دون شد دل من
نه شیخ می‌دهدم توبه و نه پیر مغان می
ز بس که توبه نمودم ز بس که توبه شکستم
کمند زلف بتی گردنم ببست به مویی
چنان کشید که زنجیرِ صد علاقه گسستم
ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد
ای بی‌خبر از گریۀ مستانه‌ام امشب
طاعت ار دست نیاید گنهی باید کرد
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
نه همین صف زده مژگان سیه باید داشت
به صف دلشدگان هم نگهی باید کرد
من از نگه شمع رُخت دیده ندوزم
تا پاک نسوزد پَر پروانه‌ام امشب
به جز از حدیث زلفت که به عمر می‌سرایم
همه عمر در ملالم ز سخن دراز کردن
یک جرعۀ آن مست کند هر دو جهان را
چیزی که لبت ریخت به پیمانه‌ام امشب
بگشا لب افسونگرت ای شوخ پریچهر
تا شیخ بداند ز چه افسانه‌ام امشب
از من بگریزید که می خورده‌ام امروز
با من منشینید که دیوانه‌ام امشب
دوست نشاید ز دوست در گله باشد
مرد نباید که تنگ‌حوصله باشد
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگه دار اگر نوش می‌کنی
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانۀ ویرانه ندارد
به گام‌های کسان می‌برم گمان که تویی
دلم ز سینه برون شد ز بس تپید، بیا
دلم وقتی ز برگشتت خبر شد
جوان شد، تازه شد، رنگ دگر شد
شهاب یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خط زر کشید، بیا
پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی‌ست
حرم و دِیر یکی، سبحه و پیمانه یکی‌ست